لـــــــعنت

.

.

کنار ترد شاخه ای تنها و در سرما تکیده

که بال های پرستوی سال ها رفته را

در خاطراتش زنده نگه داشته بود

روی دیوار نیمه ریخته ای

که داشت در حسرت سنگ نمای خانه ی روبرو

جان به جان آفرین تسلیم میکرد

هنوز مشخصا نوشته بود :

((لعنت بر پـــــدر و مـــــادر   ))

و من گیر کرده ام که چرا هیچ با پدر و مادری پیدا نمی شود

تا این دیوار را تماما خراب کند

.

.

Published in:  on February 3, 2010 at 10:44 pm Comments (21)

ازگذشــــته

تو در هر نگاه

هفت بار می دزدیدی

چشمانت را ، از چشمانم

با پلک زدن ، سه بار

با  نگاه به پنجره ی بسته ، دو بار

با دست انداختن سوراخ جورابم ، یک بار

و دو بار هم با چشمکی که برای دلخوشی ام می زدی

اما من حساب همه را دارم

به دقت تمام

حتی خوب به یاد دارم

زمانی که پیشانی ام را بوسیدی

نفست را به داخل دادی

اما دم نزدی که پیشانیم بوی چه می داد

پیش خودم فکر کردم بوی پیاز می داد که اشک به چشمانت انداخت

اما نه

پس اشک های من از چه بود؟؟

دستان تو که بوی پیاز نداشت

Published in:  on January 22, 2010 at 8:31 pm Comments (27)

مرا ستایش بی حد درد ننگین است

هزار سال پس از انقراض آخر شیر

زمانه دست به دست شغال ها افتد

سگان هرزه گلوی خروسکان بدرند

و گرگ های گرسنه ، سگ شبانان را

.

پر از خروش دروغ افکنان شود دنیا

پر از ستایش خر ها، به دست عنتر ها

زمانه سرد، زمین سنگ، موج دریا خون

کسی نمی شنود چک چکان باران را

.

.

کسی نمیشنود ، هیچ کس نمیبیند

کجاست هلهله ی اسب های رامشگر

دو صد ستاره به دست دو کور خواهد مرد

دو صد کبوتر بی دل به دست یک منقار

.

جزای فکر نمودن به جز به رسم سگان

چشیدن مزه ی زهر مار با لب زخم

هر آنکه حرف براند علیه کفتاران

خوراک ماده سگان میشود پس از کشتار

.

.

خیال و صحبت گل ها و گلستان جرم است

دگر نمیشود از طوطیان شه پر گفت

برای عشق سرودن ، تمام ممنوع است

گلوی کودک خود رانمی توان بوسید

.

تمام ذهن به تحلیل درد مشغول است

تمام تن به فروش خودش به نر خوکان

تمام دل به سکوتی خراب می میرد

نمیشود ز چرا مرگ باغبان پرسید

.

.

کسی که عشق بورزد به خاطرات گلی

گلش ز بوته ی ذهنش به زور میدزدند

هر آنکه گاز نگیرد گلوی همسایه

به شهر جار زنندش که بز دلی است چنان

.

تمام درد به یک سو، غم من از این است

که پاد شاه شهان، رهبر و مغ گرگان

همان که سلطه ی دنیا به دست می گیرد

از آن پس آدمیان را لقب دهد حیوان

.

.

Published in:  on January 1, 2010 at 10:21 am Comments (28)

بریدن شمر سر امام حســین (ع) را

Published in:  on December 25, 2009 at 9:14 pm Comments (8)

پرنــده مردنی نـیـســـــت

یقین دارم تو را بردند تا خنیا گران فردوس را دیلمان بیاموزی

Published in:  on December 10, 2009 at 6:16 pm Comments (20)

از این شب ها

گلو
زحادثه خون شد
دلم زغصه رمید
که باز نوبت شب طی شد و
سحر نرسید
خیال حوصله ی بحر میپزد،هیهات
به رنگ توست
خیالی
که بغض سینه درید
جماعتی که نظر را حلال میدانست
ببین که از نگه پاک
رنگ کینه چکید
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
صفای سبزه تبه شد
جلال سرو
خمید
سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
که تخم سفله گری
از حصار عقل دمید
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد
کدام گوشه توان
از توان درد خزید؟؟
مقام عیش میسر نمیشود بی رنج
کسی سلامت فردوس
با گنه نخرید
برو
به خوش دلی آغاز دفتری
منظوم
که گریه های قریب تو را
کسی نشنید
Published in:  on December 6, 2009 at 10:41 pm Comments (37)

از بخت یاری ماست شاید

.

.

.

قاضی شهری و خداوند ظلم

عاصی از احکام تو چرخ و فلک

.

بندگی غیر خدا میکنی

چاکری خا نه ی ابن الملک

.

پنجه به مال ضعـفا می بری

در صفت گرگی تو نیست شک

.

زیر عبایت همه از مکر پر

در پس آن ریش هزاران کلک

.

داد، که دزدان همه آزاده اند

زان که تویی وادی ما را محک

.

هر چه بگندد نمکش میزنند

Published in:  on November 18, 2009 at 10:07 pm Comments (31)

هنوز فاصله ها فاتحان هر جنگند


دلم

برای نفس های نازکت

تنگ است

و حیف

یاد من اینک

برای تو ننگ است

سراب ساکن صحرای وهم دل

شور است

و آب دیده ی دریا

به باده همرنگ است

هنوز از تو نوشتن به گریه میکشدم

خیال روی تو با من

هنوز

در جنگ است

هزار ناز به پای خم لبان تو

خم

بگو کجای وجودت ز ناز کمرنگ است؟

بگو تشر نزند موزیانه قلب مرا

که این غریب بلاکش

به شیشه همسنگ است

به حجم چشم تو جان داد

عاشقانه

دلم

شکست خورد و ندانست

شیشه هم

سنگ است

خروج میکنم آخر شبی ز راه تو

من

که عمق فاصله هامان

هزار فرسنگ است

به ذکر و یاد تو طی شد

سرود منظومم

و حیف

(more…)

Published in:  on November 7, 2009 at 8:42 pm Comments (49)

سقوط

…..

دیروز/ همراه ملودی، ریتم، تنظیم، احساس وشعر/ فرهاد مهراد

:

:

ای کاش آدمی

وطنش را

همچون پرنده ها

میشد با خود ببرد

هر کجا که خواست

………………….

بی سبب

حتی پرتاب گل سرخی را

ترسیدیم

.

من و تو کم بودیم

.

.

.

.

………………………………………………

امروز/ بدون ریتم، ملودی، تنظیم ،احساس و حتی شعر/ محسن نامجو

:

:

اگه مایلی بمال

……………………

بازم بمال

.

.

اخ

..

………………………………………………………..

تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی؟؟؟

Published in:  on October 19, 2009 at 10:24 pm Comments (12)

شب های سرد بی تو امانم نمیدهد

ساکت اتاق من

کنجش پر از سیاهی مغلول آتشین

من در میان نشسته ام اینجا میان این

گل های قالی نفسش مرده ی تکینن

اینک منم تکیده و تنها

در بی قراری بی انتهای تو

در خواب چشم های سرد تو غمگین

وین کنج ها

هر لحظه هر نفس

تنگ از دمی که رفت

سنگین و آهنین

من در تلاطم جنگ جدار ها

این تشنگان خون من

این بی قرار ها

دستم به دامن شب جیغ و هوار ها

با زندگی غریبم و با مرگ هم نشین

…………………

نزدیک میشوند

نزدیک و باز هم

من در میان خمیده و تاریک

هر لحظه نبض حادثه باریک

با ناخنی شکسته

به انگشت اعوجاج

با بغض بی علاج

بر قلب این سیاهی مزدور

این آهنین جدار

مادرترین نشانه ی آزار

میخواهم از نبود تو نقشی بیافکنم

اما توان و تاب

تنها به قدر نیم خطم میدهد جواب

خاموش و در زوال

کندم به صد خیال

بدرود روح بی قرار من ای مرغ خسته بال

Published in:  on October 9, 2009 at 9:39 pm Comments (9)