دلم گرفته از این شهر
این بلاد غریب
از این حصار گرفته
از این شکاف عجیب
از اینکه مردم اینجا دچار اهمال اند
به حال کودک بی جان
به حال غنچه ی سیب
از این که جای گله نیست زین شکیب خراب
که گل به مویه به کنجیست. از خراب شکیب
از این که سرب چنان شیر مادر است حلال
و سیل دود نفس کش فقط تو راست نصیب
از عمر صف شده از کودکان آواره
از این پیاده روی مملو از بساط رغیب
از این که روزی و نان نیست هم به حد نصاب
ولی دروغ و ریا را بود هزار ضریب
از این که جرم و جنایت نشسته اند فراز
صفا و صدق و محبت
در انزوای نشیب
بخوان خروسک من
ناله کن که شب تار است
سحر
سروده ی منظوم
آشناست ، قریب
ز فلک، فتــــــــاد تشتم
امید عافیتم بود، روزگار نخواست
به شبانگاه سحر آنگاه ، می بردم عاقبت روح ،اوج می گیرد رحم الله من یقرا
میکِــشدم
یاد تو ، مست
سوی گرم حیات
سوی خورشید
مظهر حرکات
می رود تا فرا سوی درجات
الفاتحه مع الصلوات
حباب وار، بر افشانم از نشــــــاط ، کلاه
گاهی بلای عشق اندیشه ی تورا ویرانه و تبه شده بر باد میدهد
وانگاه آرزو تب دار و خیره سر دشنه به دست دیده ی جلاد می دهد
هر روز صبح زود از خواب می پرد خورشید شب نشین شده از اشتیاق تو
می لرزد این جهان
هرگاه یاد تو
در دل صدای تیشه ی فرهاد می دهد
این داغ بین که بر دل خونیــــن نهاده ایم
.
از بس به قصه های فلک گوش داده ایم
همراز ماه و غمخور درد ستاره ایم
هر شب
کسی به خانه ی ما نور می دمد
آری
تونیستی، به خیال اوفتاده ایم
دریای آتش است که از دیده میچکد
از آب روی رفته دگر دل گشاده ایم
ما را
به خشکسال وصل تو بنشاند
روزگار
این شوره زار را
چه سبب آب داده ایم؟؟
هر روز نقش تازه و هر روز رنگ نو
باور کنیم
بس که به دل صاف و ساده ایم
بر ما
بسی ملالِ کمانت
کشیده اند
ما درد ناطقیم
ز بیداد زاده ایم
باز این سراب شعرک منظوم دیده شد
از بس تو نیستی
به خیال
اوفتاده
ایم
.
.
با این غروب از غم سبز چمن بگو
.
شب
با غروب قرص طلا گون آسمان
بعد از هزار تابش و تطهیر بی امان
شب
با طلوع ماه ، آن نازنین نگاه
آغاز می شود
شب
در حصار خانه ی تاریک گفت و گو
در هم همای بیوه زنان پر آرزو
احساس می شود
در لحظه ای که قامت شب بو خجسته است
در عطر بی شمار پر از سایه های تار
جایی که سینه از تپش زار
خسته است
آوار می شود
شب
در صدای خواندن مرغان شب نشین
از بیم دشمنان فراوان در کمین
در لرزش صدای فریبنده
گاه ِ فتح
در لغزش دو سرسره ی آب روی سطح
سرسام می شود
شب در غزل ، قصیده ، در آواز
جایی میان ختم و آغاز
جایی که گریه سود ندارد
جایی که تار در تپش اوج
احساس شوق پود ندارد
جایی کنار خنده ی بی رنگ
یا در ورای خاطره ای گنگ
افسار می گزد
شب با فروشدن بغض در گلو
با انکسار قطره ی اشکی به صورتت
در سرخی دو گونه ی آتشفشان صفت
پرواز می کند
شب در سمند سرکش و جادویی شراب
شب
با شروع گرمی سرشار مهر خواب
با ناله و تبسم بالش به شوق سر
از هوش میرود
در عالمی دگر
از فرط اشتیاق و تلاطم
در آرزوی لحظه ی شیرین بودنی
ار انهدام بغض غم انگیز یک وجود
شب
با طلوع چشم تو در خواب
بیدار می شود
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
خروسکان مرا گرگ ها
بلعیدند
چرا که بانگ سحر از مزار شب
چیدند
قناریان به قفس های تنگ
خو کردند
کبوتران هوایی
ز اوج ترسیدند
در این زمانه
که انکار دیو ممنوع است
هزار رستم دستان ببین
که خوابیدند
درندگان ستم گر به لحن های درشت
به زخم تازه ی آهو
پلید
خندیدند
از انحنای سر ایوانِ قصرهای بلند
صدای ما نشنیدند
بغض ما دیدند
فروغ کم سوی آزادگی
ز خنجر زجر
شد آن طراوت دوشیزگان
که ترشیدند
زمین خشک شده بند اشک تمساح است
که ابر های بهاری
به ما نباریدند
شکاف جامه بدر
کین اراذلان مخوف
به صورت شرف و دین
اسید پاشیدند
حریق این شب تب دار
شعر منظوم است
که واژه های کلامش
فروغ جاویدند
شیرینی لبان تو، فرهادی آورد
صورت تو انگاری
میدان نزاع جادوگران است
چشمانی
که کبوتران شوق بیرون میکشند
از لفاف خاطره
ابروانی
که فرو میروند چون تیغ های آب دیده ی فولاد
و چون بر می آیند
هنوز زنده ام
دمی
که گاه برون آمدن
شعله ایست
که یخچال های دائمی وجودم را
تهدید میکند
در آن همهمه ی جادوگران اما
پیامبری زیست میکند
که وهم مرا
بیم انداختن عصایش
بیخواب میکند
سوگند که معجزه گری
هیچ
چون لبان تو نیست
خون ریز را ، حمایت
.
یک لحظـــــــــــــــــــــــــــــــــه اشتـــــــــــــیاق
از بــــــــــی شمــــــــــــــــــــــــار دفتر و دیوان
فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزون تر است
یک دم در انتظـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار
ازســــال های طی شده در اشتیــــــــــــــــــــــاق
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیش
حـــــــــــــــــــال مرا بـــــــــــــــبیــــــــــــــــــن
در انتظــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار روی تو
مشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاق بوی تو
.
بنده ی من شو در خور ز همه سیم تنان
.
.
می گفت من ایمان دارم که عشق
این همیشگی ترین جنگ داخلی
هم
از یک انقلاب مخملی شروع شد
…
تنش لرزیدن گرفت
و شروع کرد به بوئیدن دست هایش
.
.
چه خیال ها گذر کرد . . . و
.
می رود عمری که ما ترک سلامت کرده ایم
بس که
با بیماری چشمت
رفاقت کرده ایم
حیلتی نو چاره کن
در شیوه ی آزار و
ناز
چون به درد وحشی عشق تو
عادت کرده ایم
.


