صورت تو انگاری
میدان نزاع جادوگران است
چشمانی
که کبوتران شوق بیرون میکشند
از لفاف خاطره
ابروانی
که فرو میروند چون تیغ های آب دیده ی فولاد
و چون بر می آیند
هنوز زنده ام
دمی
که گاه برون آمدن
شعله ایست
که یخچال های دائمی وجودم را
تهدید میکند
در آن همهمه ی جادوگران اما
پیامبری زیست میکند
که وهم مرا
بیم انداختن عصایش
بیخواب میکند
سوگند که معجزه گری
هیچ
چون لبان تو نیست
Advertisement

در آن همهمه ی جادوگران اما
پیامبری زیست میکند
که وهم مرا
بیم انداختن عصایش
بیخواب میکند
**
فکر کردم منو میگی،
برام بخونش اگه همدیگرو دیدیم
چشم پیغمبر من
خیلی قشنگ نوشتی منظوم
لذت بردم و چندبار خوندمش. کلی چیز واسه یاد دادن داره شعرت!
آورین
ای بابا
چوب کاری میکنی تاتا
شایدم کمال هم نشینی تو ما اثر کرده
بسیار زیبا ، جالب و…جادویی
پیی نوشت طنزناک(از نوع شوخی با شاعر) :
1.ای پسریم، اینقدر شبها نشین هری پاتر ببین که ژانر تخیلی عشقی جادویی تزریق بشه به اشعار ( هرچند که اون هم طرفدار های خودشو داره)
2. خوب بابا ، همین چیزها رو می نویسین که وبلاگاتونو فیلتر می کنند دیگه. من که اگه یه بچه نوجوون داشتم نمی ذاشتم اینها رو بخونه چشم و گوشش باز شه !
بسیار زیبا ، جالب و…جادویی
پی نوشت طنزناک(از نوع شوخی با شاعر) :
1.ای پسریم، اینقدر شبها نشین هری پاتر ببین که ژانر تخیلی عشقی جادویی تزریق بشه به اشعار ( هرچند که اون هم طرفدار های خودشو داره)
2. خوب بابا ، همین چیزها رو می نویسین که وبلاگاتونو فیلتر می کنند دیگه. من که اگه یه بچه نوجوون داشتم نمی ذاشتم اینها رو بخونه چشم و گوشش باز شه !