خروسکان مرا گرگ ها
بلعیدند
چرا که بانگ سحر از مزار شب
چیدند
قناریان به قفس های تنگ
خو کردند
کبوتران هوایی
ز اوج ترسیدند
در این زمانه
که انکار دیو ممنوع است
هزار رستم دستان ببین
که خوابیدند
درندگان ستم گر به لحن های درشت
به زخم تازه ی آهو
پلید
خندیدند
از انحنای سر ایوانِ قصرهای بلند
صدای ما نشنیدند
بغض ما دیدند
فروغ کم سوی آزادگی
ز خنجر زجر
شد آن طراوت دوشیزگان
که ترشیدند
زمین خشک شده بند اشک تمساح است
که ابر های بهاری
به ما نباریدند
شکاف جامه بدر
کین اراذلان مخوف
به صورت شرف و دین
اسید پاشیدند
حریق این شب تب دار
شعر منظوم است
که واژه های کلامش
فروغ جاویدند
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
Advertisement
The URI to TrackBack this entry is: http://hesamedin.wordpress.com/2011/04/24/358/trackback/

حیف که اینو عده کمی میبینن
چرا شما جماعت قلم به دست ،اصرار دارین بغض های فرو رفته تو سینه هارو به اشک تبدیل کنید و به چشم بیارید.
( و مسلمامنظورم تعریف بسیار بود از این نوشته )
مرسی مهتا…. بابت لطف و تذکرت
ممنونم