.
از بس به قصه های فلک گوش داده ایم
همراز ماه و غمخور درد ستاره ایم
هر شب
کسی به خانه ی ما نور می دمد
آری
تونیستی، به خیال اوفتاده ایم
دریای آتش است که از دیده میچکد
از آب روی رفته دگر دل گشاده ایم
ما را
به خشکسال وصل تو بنشاند
روزگار
این شوره زار را
چه سبب آب داده ایم؟؟
هر روز نقش تازه و هر روز رنگ نو
باور کنیم
بس که به دل صاف و ساده ایم
بر ما
بسی ملالِ کمانت
کشیده اند
ما درد ناطقیم
ز بیداد زاده ایم
باز این سراب شعرک منظوم دیده شد
از بس تو نیستی
به خیال
اوفتاده
ایم
.
.
Advertisement


از بس تو نیستی …..
.
.
این قسمتشو خیلی دوست دارم
ما درد ناطقیم
ز بیداد زاده ایم
.
.
حیف من که امکانات نداشتم ولی جای کامنت های بقیه هم خیلی خالیه !!!!!