دلم گرفته از این شهر
این بلاد غریب
از این حصار گرفته
از این شکاف عجیب
از اینکه مردم اینجا دچار اهمال اند
به حال کودک بی جان
به حال غنچه ی سیب
از این که جای گله نیست زین شکیب خراب
که گل به مویه به کنجیست. از خراب شکیب
از این که سرب چنان شیر مادر است حلال
و سیل دود نفس کش فقط تو راست نصیب
از عمر صف شده از کودکان آواره
از این پیاده روی مملو از بساط رغیب
از این که روزی و نان نیست هم به حد نصاب
ولی دروغ و ریا را بود هزار ضریب
از این که جرم و جنایت نشسته اند فراز
صفا و صدق و محبت
در انزوای نشیب
بخوان خروسک من
ناله کن که شب تار است
سحر
سروده ی منظوم
آشناست ، قریب
ز فلک، فتــــــــاد تشتم
Advertisement
The URI to TrackBack this entry is: http://hesamedin.wordpress.com/2011/08/16/%d8%b2-%d9%81%d9%84%da%a9%d8%8c-%d9%81%d8%aa%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d9%80%d8%a7%d8%af-%d8%aa%d8%b4%d8%aa%d9%85/trackback/

سرب چنان شیر مادر است حلال
این شعرت شاهکار بود منظوم ! بی نهایت دوستش داشتم
مرسی
کی می رسد باران؟
دلم گرفته منظوم …