شب رسید و خیال ، با تب و لرز

kjh

.

 

ترسم امشب که توبه را شکنم

عطر لبهات ، می کشد دهنم

باز

چشمم به عکس تو افتاد

خاطراتت گذاشت سر به سرم

نیمه شب

آمدی

و خواب گریخت

روی بالش زدی

بخیز

منم

میزد از لای پنجره  مهتاب

خنده ات ، گونه ات ، نگات

تنم

بازم امشب خیال توبه شکست

بوی لب هات می دهد

دهنم

.

.

Published in: on July 12, 2014 at 6:08 pm  Comments (5)  

گذشت عمر و ندانم کجا دلم بر جاست

ما

آنزمان که امیدی بودیم

چشمان در انتظار رقصان دخترکی را

هیچ باکمان نبود

که هر اژدهای خروشان

به چشممان آسیابی می آمد

و بی باک و دلیر

به ویرانی اش سینه چاک میشدیم

.

حالا

که دست هایمان تهی است

و چشمهای اسیرمان بی نور ماندنی

غریب افتادگانی را میمانیم

در میان قلدران محله ای کثیف دوره شده

در انتهای کوچه ی بن بستی

جز ستیزمان چاره ای نیست

و جز جانمان چیزی برای ستاندن

دست به پهلو برده ایم

خنجر به بر هست

اما شهامت کشیدن

بهمن 90

Published in: on July 18, 2013 at 8:46 pm  Comments (1)  

شهر تو گم تا نشود ، پیدا نشود

آرام باید بود و

باید تا ثریا رفت

چشمی به قرنی قبل
باید سوی فردا رفت

هر چند هم این خانه را دزدان بگردانند
هر چند مردی ، صداقت ، عشق حتی هم به یغما رفت

هر چند خاموش است خانه،کوچه، حتی شهر

باید شبی تا اخر این راه

تنها رفت

موج است آری موج و گرداب و

خدایی خواب
هی

نا خدایی هست با او تا به دریا رفت؟؟

شاید اگر مادر مرا جای دگر میزاد

میشد ز هر جا بود و شاید هم به هر جا رفت

اما وطن
دلتنگی هر روز و هر شامم

یک لحظه بی تو می شود آیا ز دنیا رفت؟؟

منظو م و شعر و رنج و بیخوابی

چه باید گفت؟؟

آید شبی گویم که برخیزید یارانم

که غمها رفت

Published in: on June 16, 2013 at 9:53 pm  Comments (2)  

به زندانم ، به جان تو

او که میگفت مرا از قفس آزاد کنید
باورش بود
که آیید و دلش شاد کنید

من به زندان شما خوی گرفتم
لکن
هم زبانی بفرستید
مرا یاد کنید

یا که گاهی که دل و خاطرتان آباد است
در و دیوار ز هم رفته اش
آباد کنید

صید در دام و کسی نیست به دادش برسد
لا اقل داد در خانه ی صیاد کنید

شعر منظوم
نه اوهام و خیال است و غزل
خاطراتی است که یاد شب بیداد کنید

Published in: on January 25, 2013 at 9:47 pm  Leave a Comment  

نا تمام

من خسته ام

چرا که تو را خسته دیدمت

روزی که بال داشتی و

بسته دیدمت

ای آتش روان شده در تار و پود من

چون شد که چون شب غم و یخ بسته دیدمت

؟؟

روزی توان و تاب دست و دلم بود

چشم تو

حالم چه شد؟؟

که زار تن و خسته دیدمت

من گم شدم میان تو

آن روز و این زمان

وقتی به حال گم شده

وابسته دیدمت

.

.

Published in: on January 10, 2013 at 9:25 pm  Comments (1)  

انار رنگ تو دارد، دمی که می شکنی

به بهانه ی دیدار مهربان دوستی در مترو

 

چه مختصر

چه مفید

این قرار بی غش ما

که این قطار بلا دیده شد بلاکش ما

قطار رفتن   و

تو

رفتنی  و

من رفتن

چه ماند از تپش سینه ی مشوش ما؟؟

.

.

Published in: on December 11, 2012 at 12:51 pm  Leave a Comment  

دل فدای او شد و جــــــــــــــان نیز هم

 .

آیا امید هست زیارت کنم تو را؟؟
یا جان دهم به هجر
که راحت کنم تورا؟؟

هر دم حسد برم به حریفان مدعی
دل
بر نشد دچار حسادت کنم تورا

تو
خنجر از یمن و یسارم زنی
که رو
من
بندی دمی که رفاقت کنم تورا

دایم به راه جنگ دو صد شیر و آژدها
اوهام میبرم
که مست شجاعت کنم تورا

روزی سفر کنی تو و من در حضر غریب
هستی و
نیـــــــــستی
به چه عادت کنم تورا؟؟

ما آب دیده از دل تفتیده می چکیم
دل شیشه شد مرا
که دعایت کنم تورا

ظلم ارچه میبری به روانم
صباح و شام
شاید به روز حشر
شفاعت کنم تورا

منظوم
از نبود تو صدها غزل سرود
شاید

 به شعرغرق صداقت کنم تورا

.

.

.

Published in: on May 8, 2012 at 9:19 pm  Comments (2)  

مردم ز اشتیاق و نیامد صدای تو

من
مرگ برایم دسته گل های خشک شده
پیش پیش
فرو نفرستاد
که امروز بخواهم فریاد بر آورم
آی
دوستت دارم های فراوان نگفته ام
مکشید مرا
که آی
بوسه های فراوان نچیده ام
نچشیده ام
مبرید مرا

.
من مرگ برایم بی حیا دخترک بزک کرده ایست
که چند سال دیگر
جا پای مادر روسپی اش
روسپی جهان گیرش
تولد
خواهد گذاشت

.
من مرگ برایم
یک لحظه اگر درد داشته باشد
یک لحظه
اگر
درد داشته باشد
درد از این دنیا رفتن نیست
درد بی تو از این دنیا رفتن است

یک لحظه اگر درد داشته باشد
درد بی توشه به آن دنیا رفتن نیست
درد بی تو
به آن دنیا رفتن است
.
غافلی بودم
هستم
چون آن بیابان گرد که ناغافل
دست روی شانه هایش می گذارد
توفان شن
توفان شن
مرگ

Published in: on March 12, 2012 at 9:39 pm  Comments (3)  

بیا به آغوش من ، بیا

هیچ میدانستی

آنجا که آخرین نگاه را به صورت تو دوختم

از پشت همان پنجره ی آبی رنگ

اکنون ساختمانی ساخته اند

از آهن و آجر و شیشه و سنگ

مانده اما

به شیشه هاش هنوز

از قدم های رفتنت

آهنگ 

Published in: on February 18, 2012 at 11:40 pm  Comments (1)  

ز فلک، فتــــــــاد تشتم

دلم گرفته از این شهر
این بلاد غریب
از این حصار گرفته
از این شکاف عجیب
از اینکه مردم اینجا دچار اهمال اند
به حال کودک بی جان
به حال غنچه ی سیب
از این که جای گله نیست زین شکیب خراب
که گل به مویه به کنجیست. از خراب شکیب
از این که سرب چنان شیر مادر است حلال
و سیل دود نفس کش فقط تو راست نصیب
از عمر صف شده از کودکان آواره
از این پیاده روی مملو از بساط رغیب
از این که روزی و نان نیست هم به حد نصاب
ولی دروغ و ریا را بود هزار ضریب
از این که جرم و جنایت نشسته اند فراز
صفا و صدق و محبت
در انزوای نشیب
بخوان خروسک من
ناله کن که شب تار است
سحر
سروده ی منظوم
آشناست ، قریب

Published in: on August 16, 2011 at 9:32 pm  Comments (5)